گنجور

 
حاجب شیرازی

جام جهان بین جم به طالع میمون

پر می وحدت کنم ز خم فلاطون

خم فلاطون و جام جم به چه ارزد

هر چه بود جام دل ز جوهر مکنون

گل به چه ارزد چو باشد آن رخ زیبا

سرو چه باشد چو بالد آن قد موزون

سرو بنالد به باغ و گل نشود باز

با قد موزون و آن دو گونه گلگون

بسته عشق تو را به سلسله غم نیست

طره لیلی است عقد گردن مجنون

نام نکو مایه تجارت دنیاست

کس نشود از چنین معامله مغبون

چونکه تجارت به من ز تیغ متاع است

عقل مبیع است و جان به حسن تو مرهون

مهر تو با آب و خاک پاک عجین است

ای همه تریاکیت ز نشئه معجون

شهرت سیل سرشکم از غم عشقت

ساحل سیحون گرفت و ساحل جیحون

تشنگی عالمی به آب زلال است

تشنگی اهل دل به شربت قانون

لجه مواج طبع «حاجب » واجب

ریخت همی بر کنار لؤلؤ مخزون