گنجور

 
میرزا حبیب خراسانی

دو هفته پیش که آید ز ره مه شعبان

رسید پیک سموم و برید تابستان

نفس گسسته بدن خسته دیده آتشخیز

ز ره رسیده تعب دیده سینه آتشخوان

درشت خوی و ترش روی و تلخگوی چنان

که از ره آید ناگه محصل دیوان

بلب شرار و بگیسو غبار و، ابرو، چین

بسان مردم مصروع سنگ در دامان

بکف گرفته یکی خامه آتشین پیکر

بدان نوشته یکی نامه آتشین عنوان

چه نامه ای که سوادش ز سوده آتش

چه نامه ای که مدادش ز دوده قطران

چه نامه که بکین خواهی سپاه بهار

نوشته سوی امیر تموز شاه خزان

که ای تموز، توئی پیش جنگ لشگر من

که روز عمر تو بادا بلند و بی پایان

شنیده ای که سپاه بهار و جیش ربیع

که باد ملک وجودش چو کاخ من ویران

چه کینه ها که کشید و چه حیله ها که نمود

بدستیاری باد صبا و آب روان

بجام لاله می ژاله ریخت و ز مستی

بشست آب جوانمردی از رخ دوران

هزار خرمن عمر مرا که در یکعمر

ذخیره کردم، با رنج و سعی بی پایان

هزار عقد ثمین مرا که در شش ماه

نهاده بودم در کوه و دشت ومعدن و کان

بیکنفس همه را آب کرد و ریخت بخاک

که باد کاخ بلندش بخاک ره یکسان

هزار گنج دفین مرا که در ته خاک

ذخیره ساختم از برگ و دولت و سامان

بجای خار که باشد سنان شوکت من

تشاند بر در هر باغ گلبنی خندان

بشد ز لهو و لعل روز و شب بعیش و طرب

گذاشت عمر بگلشن بطیبت و هذیان

همیشه در طرب از باده های روح افزار

هماره در شغب از نغمه های خوش الحال

بعیش او همه خوبان باغ، در عشرت

ببزم او همه اطفال راغ، دست افشان

زخیری و سمن و سبزه و بنفشه و سرو

ز سوری و گل و شمشاد و سنبل و ریحان

یکی چه سبزه بیکسو فتاده خرم دل

یکی چه سرو بیکپا ستاده رقص کنان

یکی چه نرگس مدهوش با هزاران چشم

یکی چه سوسن خاموش با هزار زبان

بدست باد صبا چاک زد بر سوائی

گل از غرور گریبان جامه تا دامان

بریخت باد چنان آبروی گل کز شرم

میان دکه عطار کرد رخ پنهان

بدست باد سحر گشت طره سنبل

چنان پریش که شد بوم و بر عبیر فشان

غرض که کرد بهار آنچه کرد و پنهان نیست

ز هیچکس که چه کرد او بگلشن و بستان

رسیده وقت کنون تا به پشت گرمی مهر

کشیم کینه دیرینه را از این کژ خوان

ترا مقدمه الجیش ساختم اکنون

که سوی رزم دهی خنک عزم را جولان

طلایه دارو عنان تاب شو بملک بهار

بکوب بام و در و دشت باسم یکران

بگیر تاج گل و تخت سبزه از دشمن

بده بغارت و یغما برسم کین خواهان

ز سبزه و سمن و ارغوان بکن جاروب

سرای باغ و بجز نوک خار هیچ ممان

سه مه امارت این مملکت ترا دادم

که کین کشی کنی از خصم ناکس نادان

پس از سه ماه بدان بوم و برکشم لشکر

بعدل و قسط ترازو نهم در آنمیدان

کنم عدالتی آنسان که روز و شب یکجو

بهم نچربد اندر دو کفه میزان

اگر قبول کنی مر ترا کنم سردار

و گرنه همچو بهارت زتن بر آرم جان

تموز خواند چه فرمان پادشاه خریف

ز جای جست و بر آمد بکومه شهلان

گرفت رایت زرین مهر از جوزا

ز کینه زد علم زرنگار در سرطان

ز برق شعله خنجر بکینه آتش زد

بصحن گلشن و گلزار و ساحت بستان

مهی بجنگ و جدل لشگر بهار و تموز

ز قهر و کینه خروشان چو قلزم جوشان

بجنگ اول شد کشته ارغوان و سمن

ولی ز سبزه بگلزار مانده بود نشان

که بهر نصرت جیش تموز، شاه نجوم

کشید تیغ و تکاور براند در میدان

بکین غزاله گردون بسان شیر عرین

بعزم رزم، ابر پشت شیر شد غژمان

بسوخت با تف شمشیر خرمن سبزه

چنانکه دودش برشد بگنبد کیوان

بریخت خون بهار و بسوخت پیکر او

بباد رفتش خاکستر از تن بیجان

کنون ز تابش خورشید از دل گلشن

بجای سبزه دمد برگ خنجر بران

چنان بتافت ز گرما بمغز چرخ خیال

که شیر ابر بخوشید جمله در پستان

عجب نباشد اگر در مشمه اصداف

گهر دو باره شود باز قطره نیسان

عجب نباشد اگر در قراره ارحام

جنین دوباره شود باز نطفه انسان

چنان ز گرما خوشیده خون بهر رگ و پی

که همچونی بدمد ناله ارزگ شریان

بجای خوی ز تن مام بسکه جوشد خون

غذا نماند از بهر بچه در زاهدان

نتافته تف آتش بکوره حداد

که آب گردد یکباره پتک با سندان

ز آسمان فکند آفتاب صبح و پسین

چو شخص سوخته در دجله خویش را عریان

ولی چه سود که از تاب گرمی اندر آب

شود چو ماهی بر تابه ناگهان بریان

عجب نه ماهی در دجله گر شود پخته

که همچو دیگ بر آتش شد از هوا جوشان

شد از سه ماهه مه از تاب شعله خورشید

ببزمگاه فلک بره حمل بریان

بباده تر نتوان کرد بهر عیش دماغ

از این قبل که بود کار تنگ بر مستان

عجب نباشد اگر آبگینه گردد آب

ز تابش می و گرمای فصل تابستان

بروز می نتوان نوش کرد لیک بشب

بگاه فرصت بتوان سه چار استیکان

که روز سامره است ار چه آتش دوزخ

بود شبش بمثل همچو روضه رضوان

بگاه آنکه کند ماه میل سوی غروب

شود چه کشتی سیمین بسوی بحر روان

بگاه آنکه نسیم صبا ز نفحه صبح

دهد بهر دل افسرده از تنفس جان

بوقت آنکه شمیم وفا ز طره دوست

برد پیام بعشاق خسته از هجران

هنوز یکنفس از عمر شب بود باقی

که باد و باده کند زنده خاطر پژمان

هنوز صبح نخندیده خنده ساغر

سزا بود که شود مهر می در او تابان

نهان ز چشم سکندر بظلمت شب تار

توان چه خضر رسیدن بچشمه حیوان

بآب چشمه حیوان می توان ره برد

هنوز حضرت ملا خضر نگفته اذان

هنوز نا شده گرم چرا غزاله چرخ

هنوز نا زده سر از افق دم سرحان

چه روز عمر بود تنگ و خنک فرصت لنگ

ز دست داد نشاید صبوحرا دامان

علی الخصوص که آید زره بیکنا گه

مهین مبارک مه حضرت مه رمضان

که هر که باده در این مه کشد بفتوی شرع

سرش بجای سبو بشکنند بی تاوان

می دو ساله بهر روز و سال و ماه خوش است

بویژه در شب و در روز نیمه شعبان

شبی که چرخ برین با دو صد هزاران چشم

بسوی خاک کند تا سحر نظر حیران

شبی که نرگسی از دیده مسیح شگفت

در او که عرش الهیست کشت نرگس دان

شبی که غنچه ای از باغ احمدی شد باز

که آفرینش گشت از رخش بهارستان

شب ولادت ختم ولایت آیت حق

تمام جلوه واجب بصورت امکان

ملک بدرگه او کیست بنده درگاه

فلک بخرگه او چیست هندوئی دربان

بنزد قبه او هفت چرخ مسند گاه

به پیش خیمه او نه سپهر شاد روان

دمد بجای گهر از دلش رخ خورشید

اگر بیحر کفش غوطه ای خورد عمان

بسوی نقطه ذاتش خرد نیابد راه

شود چه پرگار ار تا بحشر سرگردان

فضای چرخ شود تنگ چون دل دشمن

سمند عزمش اگر گرم رو کند جولان

خیال قهرش اگر بگذرد بصحن چمن

دو چشم نرگس از خاک سر زند گریان

نسیم لطفش اگر سوی آتش دوزخ

برید قهرش اگر سوی روضه رضوان

گذر کند، شود از لطف چشمه کوثر

سفر کند، شود از قهر شعله یزدان

ز لطف وجودش این قطره ایست از دریا

ز قهر و کینش این رشحه ایست از عمان

شها توئی که گدای در تو باج و خراج

ستاند از سر قیصر و ز افسر خاقان

ببزمگاه تو عالم تمام یک قندیل

ببارگاه تو هرنه سپهر یک ایوان

جهان بدست تو چون صید در کف صیاد

فلک بشست تو چون گوی در خم چوگان

که بر وجود تو برهان طلب تواند کرد

که بر وجود جهان سر بسر توئی برهان

اگر ز چشم جهان گشته ای نهان چه عجب

چرا که هست جهان چشم و تو درار انسان

تو مبدئی و جهان از وجود تو مشتق

که همچو مصدر و دروی نهان شدی ز عیان

بگردن مه گردون در افکنی زنجیر

چه رای حزم تو باشد ز رشته کتان

مگر زخون دل خصم داغدار تو آب

خورد که روید در باغ لاله نعمان

حدیث مدح تو یکروز بر دهانم رفت

که بوی مشک مدام آیدم همی زدهان

بیان وصف تو یکبار بربنانم رفت

که تا بحشر گهر ریزدم همی زبنان

رسید عمر بپایان شها و قصه ما

هنوز هست ز هجر رخ تو بی پایان

شود که این شب هجران سجر شود روزی

که آفتاب ز طرف افق شود تابان

بتاب چهره، ای آفتاب روز افروز

که نور گیرد از مهر چشم شبکوران

ز انتظار تو شد دیده سپهر سپید

ز فرقت تو بود قلب چرخ در خفقان

کنم ز دست غمت چاک هر شبی بسحر

بسان صبح گریبان جامه تا دامان

چه روز گردد بار دگر رفو آرم

دریده چاک گریبان بسوزن مژگان

بدست دزد دهی گنج چند بی گنجور

بکام گرگ نهی گله چند بی چوپان

فتد که روزی چون چرخ در رکاب تو من

بخواجه تاشی فتح و ظفر شوم پویان

ز آفتاب بسر بر نهم یکی مغفر

هم از ستاره بتن بر کشم یکی خفتان

بسان جم که کند جایگه بمسند باد

شوم سوار ابر پشت کوهه شهلان

شوم برخش بدانسان که هر که نشناسد

گمان کند که بود راست رستم دستان

ز کهکشان فکنم تاب داده ای پرچین

ز ماه نو بکشم آب داده ای بران

بدست، شعله جواله ای مرا زو بین

بشست، آتش سیاله ای مرا پیکان

ز تیغ مهر حمایل کنم یکی شمشیر

ز قوس چرخ بپشت افکنم یکی کیوان

بپای خنک تو از برق تیغ آتشبار

هزار سامری و گاو زر کنم قربان

بهر کجا که نهم رو بسوی صف عدو

بسان سیل ز بن بر کنم همه بنیان

اگر بخندد حضمت مگوی خنده، که چون

کفیده مار ز غم بر جگر نهد دندان

اگر چه نیست مرا این شجاعت و قدرت

اگر چه نیست مرا این جلادت و امکان

شود ز مهر تو یکذره مهر عالمتاب

شود ز لطف تو یک قطره بحر بی پایان

وگر که هیچ نیاید زمن، همینم بس

که پیشه مدح تو سازم همیشه چون حسان

شها، مها، ملکا، دادگسترا، دارم

ز جور چرخ جفا پیشه خاطری پژمان

شکایتی است مرا از که، بنده تو فلک

حکایتی است مر از که، رانده تو جهان

فلک که باشد دانا گداز و دون پرور

مرا چرا بگدازد مگر نیم نادان

ولیک گردد اگر نصرت توام یاور

چه کینه ها کشم از چرخ کوژ پشت کمان

سمند قهر بتازم بساحت گردون

کمند عزم در آرم بگردن کیوان

ز هم بپاشم یکسر بروج این گنبد

بهم بکوبم یکره قصور این ایوان

چنان فسرده شها خاطر از قریحه نظم

که لال گشته چو سوسن بصد هزار زبان

ولی بعزم مدیح توام شود بر تن

ز شوق هر سر موصد هزار کلک و زبان

شوم قصیده سرا چون بقصد مدحت تو

سبق برد قلمم را شریطه از عنوان

کجا مجال نوشتن که لفظ از خامه

عنان رباید از شوق و معنی از تبیان

همیشه تا که بود سبزه خیز فضل بهار

هماره تا که بود برگ ریز وقت خزان

محب روی تو خندان چه برق در آزار

عدوی جاه تو گریان چه ابر در نیسان

شها قبول کن از بنده وز نصرالله

که هر دو ببده یکدرگهیم و یکدیوان