گنجور

 
عبدالقادر گیلانی

دل ناشاد من شاید که روزی شادمان گردد

ولی مشکل که آن نامهر هرگز مهربان گردد

مرا گر شادی ای در دل رسد ناگه بدان ماند

که درشهری غریبی آیدوبی خانمان گردد

چنین که امروز زان بدخو بلا انگیز میبینم

عجب نبود که روزی فتنه آخر زمان گردد

گر این بار دل من آسمان خواهد که بردارد

نجنبد هیچگه از جای خود چون من ناتوان گردد

برآن بودم که دل را مرهم بهبود خواهد شد

چه دانستم که جانم را بلای ناگهان گردد

اگر جامی جدا از لعل می گون تو می نوشم

همانجا خون شود در چشم خونریزم روان گردد

غم محیی بخور زان پیش کز سودای زلف تو

برآرد سر به شیدائی و رسوای جهان گردد

 
sunny dark_mode