گنجور

 
سنایی غزنوی
 

نمی‌داند مگر آنکس مراد از کشف حال آید

که کشف حال را در حال بی‌حالی زوال آید

زوال حال آن باشد کمال حال بی‌حالان

که درگاه زوال حال بی‌حالان مجال آید

اگر چه هر که در کوی هدی باشد به شرع اندر

چو در کول جلال آید همه خویش جلال آید

ز حال آنگه شود صافی دل بدحال مردی را

که از کوی هدی بی‌حال در کوی ضلال آید

نهان گشتست حال کشف در دلهای مشتاقان

تو آوازی بر آر از دل چنان دل کز خیال آید

به جامی عذر یکسان شد سنایی را به هر حالی

ز تلخی عیش او دایم همی بوی زلال آید