گنجور

 
صائب تبریزی

زفیض عشق دلهای مخالف مهربان گردد

زآتش رشته های شمع با هم یکزبان گردد

زکوه غم مترسان سینه دریادل ما را

که این بار گران برکشتی ما بادبان گردد

تماشای رخش بی پرده از چشم که می آید؟

مباد آن روز کاین آیینه بی آیینه دان گردد

یکی صد شد زپند ناصحان سرگرمی عشقم

که بر دیوانه سنگ کودکان رطل گران گردد

مرا صبح امید آن روز از مشرق شود طالع

که آن ابر و کمان را استخوان من نشان گردد

مکن از تیغ خود نومید ما امیدواران را

مروت نیست ماه عید از طفلان نهان گردد

زخار راه افزون می شود سامان پروازش

چو برق آن کس که در راه طلب آتش عنان گردد

گل از سیر چمن آن غنچه بیدار دل چیند

که عریان از لباس رنگ و بو پیش از خزان گردد

به سیل نوبهار از جان نمی خیزد غبار من

خوش آن رهرو که تا گویند راهی شو، روان گردد

جوان را صحبت پیران حصار عافیت باشد

به خاک و خون نشیند تیر چون دور از کمان گردد

قناعت کن که رزق آفتاب از سفره گردون

همان قرصی است گر صد قرن بر گرد جهان گردد

اگر همراه مایی، خیر باد هر دو عالم کن

که بوی پیرهن بار دل این کاروان گردد

ندارد مسند عزت زیان خاکی نهادان را

که صدر از کیمیای خاکساری آستان گردد

بجز زخم زبان رزق از سخن نبود سخنور را

که از گلزار خار و خس نصیب باغبان گردد

چنین کان سنگدل را حال من باور نمی آید

عجب دارم به مردن درد من خاطر نشان گردد

زخط گفتم زمان حسن او آخر شود صائب

ندانستم که خطش فتنه آخر زمان گردد