گنجور

 
عبدالقادر گیلانی
 

آن که آتش افکند درخلق جانان من است

وانکه می سوزد از آن رویش همین جان من است

تا شدم دیوانه پیشم قصر شه ویرانه است

کآسمان فیروزه ای ازطاق ایوان من است

عشق ورزیدم نهان ای وای بر من کین زمان

نقل هرمجلس حدیث عشق پنهان من است

گرفلک خواهد که سازد خانه مردم خراب

گو مکش زحمت که کار چشم گریان من است

آنچه در دم بگذرد باشد شبی وصل حبیب

وآنچه را پایان نباشد روز هجران من است

مرد محیی و سیه پوشید بهر ماتمش

هرکجا ورقی بود ز اوراق دیوان من است