گنجور

 
قدسی مشهدی

زلفت بود به کام، دلی را که داغ نیست

در کار شبروان گرهی چون چراغ نیست

هر شب گل چراغ بهار دگر کند

بلبل گمان مبر که ز پروانه داغ نیست

چون غنچه برنیاورد از شرم سر ز جیب

زان بوی طره هرکه پریشان دماغ نیست

در باغ عشق برگ معیشت مگو نماند

گل هم به چشم مرغ چمن کم ز داغ نیست