گنجور

 
نظیری نیشابوری

بی عشق عقل را هنری در دماغ نیست

بد سوزد آن فتیله که از شعله داغ نیست

هرگز فرشته از سر بامش نمی پرد

آن را که مرغ نامه بری در سراغ نیست

طعنم به بی خودی چه زنی محتسب برو

ما را فراغتست تو را گر فراغ نیست

ما حال خویش بر پر عنقا نوشته ایم

در بال هدهد و سر منقار زاغ نیست

چون جغد بر خرابی خود فال می زنیم

کاین نغمه از ترانه مرغان باغ نیست

از خنده های تلخ صراحی به کار ما

جز خون دل به گردش چشم ایاغ نیست

تلخ است بی تو عمر «نظیری » چه زندگیست

بیمار را که بر سر بالین چراغ نیست