گنجور

 
قدسی مشهدی

گر به خیال در نظر جلوه دهد جیب را

بددلی‌ام ز سایه‌اش، فرض کند رقیب را

رتبه عشق بین که چون بر سر حرف دوستی

کودک بیسواد او مسخره کرد ادیب را

همچو بنفشه ننگرم هیچ‌طرف در این چمن

تا نرسد زمن غمی خاطر عندلیب را

لذت درد دوستی نیست نصیب بی‌غمان

دست هوس مگر درد، پیرهن رقیب را

دل چو ز عشق خسته شد گرد شفا ازو بشو

عرض دوا چه می‌بری درد مگو طبیب را

قدسی اگر تو عاشقی یار تو در دل است و بس

هرزه متاز هر طرف چشم غلط نصیب را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بابافغانی

آنکه بتیزی زبان نرم کند ادیب را

نیست گناه اگر کشد عاشق بی نصیب را

ناله ی مرغ بوستان گریه کی آرد اینقدر

منکه بهانه ساختم نغمه ی عندلیب را

آب حیات کی شود روزی ناکسی چومن

[...]

حزین لاهیجی

چند به غمزه خون کنی خاطر ناشکیب را

بر رگ جانم افکنی، طرّهٔ دلفریب را؟

این ستم دگر بود، کز تف خوی گرم تو

گریه به کام دل نشد، عاشق بی نصیب را

ناله به زیر لب گره، چند کنم که می زند

[...]

رهی معیری

چاره من نمی‌کنی چون کنم و کجا برم؟

شکوه بی‌نهایت و خاطر ناشکیب را

گر به دروغ هم بود شیوه مهر ساز کن

دیده عقل بسته‌ام کز تو خورم فریب را

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه