چو شمع امشب مرا در محفلش بار است پنداری
به مغز استخوانم شعله در کارست پنداری
چمن بشکفت و از دلها خروشی برنمیآید
قفس، تابوت مرغان گرفتارست پنداری
خیالش بی گمان امشب به خلوتخانه چشمم
چنان آید که بخت خفته بیدارست پنداری
ز من برگشت دل چون بخت، تا برگشت یار از من
مرا این بخت برگردیده، در کارست پنداری!
نمییابم ره بیرون شدن از کوی حیرانی
به هر سو رو نهم، در پیش دیوارست پنداری
به شمع محفل ما آورد ایمان برهمن هم
به چشمش تارهای شمع، زنّارست پنداری
سرشکم با زبان گویا حدیث یار میگوید
حسد بر دیده دارم، وقت دیدارست پنداری
ازو دل برنمیدارد که آید شب به خواب من
خیالش هم به روز من گرفتارست پنداری
نه طوفانی به جوش آمد، نه عالم در خروش آمد
سرشکم ناتوان و ناله بیمارست پنداری
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به احساس تلخ تنهایی و غم ناشی از جدایی از معشوق خود اشاره میکند. او خود را مانند شمعی میبیند که در محفل یار نورش کمجان است و شعلههایش در مغز استخوانش احساس میشود. او حس میکند که همه چیز در حال شکفتن است، اما در دلش هیچ شور و شوقی وجود ندارد. دل او همچون بختش از یار دور شده و گیج و حیران است. آرزوی دیدار یار در چشمش باقی مانده، اما این دیدار فقط در خیال او است. او در این حالت نه راهی برای فرار از ناامیدی مییابد و نه امیدی برای بهبود وضعیتش. در نهایت بیان میکند که اشکهایش به گونهای ناتوان و اعصابش در حال ناله است، و نه نشانهای از شور و هیجان در اطرافش وجود دارد.
هوش مصنوعی: امشب مثل شمعی هستم که در جمع او وجود دارم و احساس میکنم که شعلهای در عمق وجودم در حال سوختن است.
هوش مصنوعی: چمن گل و تازه شده، اما دلها آرام نیستند. تنگنا و محدودیت باعث شده که پرندگان گرفتار احساس ناخوشی کنند، همانطور که در تابوت قرار دارند.
هوش مصنوعی: امشب درست مثل این است که دلم با یاد تو پر از امید و شگفتی شده است، طوری که انگار خوش شانسی و سرنوشت نیز بیدار است و به ما نگاه میکند.
هوش مصنوعی: دل من همچون بختی که دگرگون شده، از من روی برگردانده است. بهنظر میرسد این بخت بد در سرنوشت من دست دارد، چرا که یارم نیز از من دور شده است.
هوش مصنوعی: نمیتوانم راهی برای خروج از حیرت و سرگردانی پیدا کنم. هر طرف که میروم، به نظر میرسد دیوارهایی وجود دارند که مانع پیشرفتم میشوند.
هوش مصنوعی: برای ما در محفل، شمعی آوردهاند که به خاطر نورش، برهمن نیز به آن ایمان آورده است. اما در واقع، وقتی به آن نگاه میکند، تارهای شمع را به عنوان زنجیری در نظر میگیرد.
هوش مصنوعی: چشم من در حالی که نمیتواند صحبت کند، درباره محبوبم داستانها میگوید. من در وقت دیدار به دلیل حسادتی که دارم، احساس میکنم که باید اجازه بدهم این احساس بر من غلبه کند.
هوش مصنوعی: او هرگز دلش را از فکر من جدا نمیکند، چرا که حتی در شب وقتی به خواب میرود، خیال من نیز در روز ذهنش را مشغول کرده است.
هوش مصنوعی: نه طوفانی به راه افتاد و نه هیچ کس در هیاهو بود، ولی من تنها و دردمند، به شدت غمگین و نالهکنان هستم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
از او قاصد بخشم آمد به من یارست پنداری
ز مرگم می دهد پیغام غمخوارست پنداری
نگاهی می کنم از دور و خرسندم بجان دادن
مراد از عاشقی این مردن زارست پنداری
کشم از دوستان جوری که داغ دشمنم سهلست
[...]
به مویی بسته صبرم نغمه تارست پنداری
دلم از هیچ می رنجد دل یارست پنداری
به تحریک نسیمی خاطرم آشفته می گردد
به خودرایی سر زلفین دلدارست پنداری
نه پندم می دهد سودی نه کارم راست بهبودی
[...]
ز زهرچشم او رگ در تنم مارست پنداری
سر هر موی بر تن نیش خونخوارست پنداری
ندارد اختیاری در گرستن چشم پرخونم
به دست رعشه داران جام سرشارست پنداری
ز شوخی در میان حلقه خط نقطه خالش
[...]
مرا کوهیست بار دل غم یارست پنداری
دل من نیست این کوه گرانبارست پنداری
انالحق میزند منصور وار این دل که من دارم
درون سینه تنگم سر دارست پنداری
شبی دیدم گل روی تو و عمریست بیخوابم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.