گنجور

شمارهٔ ۴۲۴

 
قدسی مشهدی
قدسی مشهدی » غزلیات
 

فتنه‌ای هر لحظه برمی‌خیزد از مژگان تو

آسمان از فتنه معزول است در دوران تو

من که می‌گردم ز دور، آسوده نگذارد مرا

حال چشمت چیست یا رب پهلوی مژگان تو

کی گرفتار غمت فارغ بود، در خاک هم

بگسلد پیوند جان و نگسلد پیمان تو

دست من باد از گریبان پاره کردن بی‌نصیب

گر شود کوته به صد شمشیر از دامان تو

بی تو شبها سیر دلهای پریشان می‌کند

جز خیالت کس ندارد طاقت حرمان تو

چون نسوزد استخوان من، که خون افتاده است

در میان دیده و دل بر سر پیکان تو

رشک بر نظّاره میزان برم در کار عشق

این که یک چشمش بود محو و دگر حیران تو

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام