بیا ای عشق، ننگ عافیت از سرم وا کن
دلم را طاقت غم ده، سرم را گرم سودا کن
شب تنهاییام مشرق ز یادش رفته، ای گردون
رهی دیگر برای مطلع خورشید پیدا کن
گل خودروی من، آهنگ سیر بوستان دارد
برو ای دیده و در چشم نرگس خویش را جا کن
مرا خوانی به بزم خود، دهی پهلوی غیرم جا
خسک در دیدهام ریزی و گویی گل تماشا کن
اگر خواهی که ره بیرون بری از شام تنهایی
برو چون آسمان هر صبح خورشیدی مهیا کن
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و احساساتی که به آن تعلق دارد، صحبت میکند. او از عشق میخواهد که مشکلات و غمهای او را برطرف کند و دلش را آرام کند. شاعر در تنهایی شبهایش، به یاد معشوقش میافتد و خواستار یافتن راهی برای روشن شدن اوضاع خود است. او از نگاه کردن به زیباییها و گلها صحبت میکند و همچنین ابراز میکند که اگر عشق واقعی را میخواهد، باید صدای دلنشین صبح را در زندگیاش بگنجاند و به دنبال امید و روشنایی باشد.
هوش مصنوعی: ای عشق، لطفاً مرا از دغدغههای بیخود رها کن و دل بیقرارم را به تحمل غم و گرما و شوق پر کن.
هوش مصنوعی: در شبهای تنهاییام، به یادش افتادم و احساس میکنم که آسمان باید راهی جدید برای طلوع خورشید پیدا کند تا دوباره امید و روشنی به زندگیام بازگردد.
هوش مصنوعی: گل خودرویم، نشانی از زیبایی و ترانهای شیرین در باغ دارد. حالا ای چشمانم، برو و در نگاه نرگس، خودت را جای بده.
هوش مصنوعی: مرا به مهمانی خود دعوت میکنی، اما کنار کسی دیگر نشستهام. با این حال، تمام زیباییات را در چشمم میریزی و به من میگویی که گل را تماشا کن.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی از تنهاییات رها شوی، مانند آسمان که هر صبح خورشید را آماده میکند، تلاش کن و به سوی بیرون برو.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چو مردان بشکن این زندان یکی آهنگ صحرا کن
به صحرا در نگر آن گه به کام دل تماشا کن
ازین زندان اگر خواهی که چون یوسف برون آیی
به دانش جان بپرور نیک و در سر علم رویا کن
مشو گمراه و بیچاره چنین اندر ره سودا
[...]
ببینی بینقاب آن گه جمال چهره قرآن
چو قرآن روی بنماید زبان ذکر گویا کن
بیا ای سرو جان من کنار چشم ما جا کن
وگر در چشمه ننشینی درون جان تو مأوا کن
ز حد بردی جفا بر من نمی پرسی شبی حالم
که گفتت این چنین جانا جفا چندین تو بر ما کن
تو تا کی بسته ای بر ما در شادی بگو جانا
[...]
بهارست ای سرشک دیدهٔ من رو به صحرا کن
برای لالهرویان برگ سبزی چند پیدا کن
قبای نیلگون پوشیده چون سوی چمن آیی
نشین و سوسن آزاد را بند قبا واکن
ز هر جانب بود در جلوهای شاخ گل نرگس
[...]
اگر مرد رهی نعلین خار سعی در پا کن
قدم از سر کن و سودای منزل را ز سر واکن
ز مجنون کم نئی، روز سیاه در هم خود را
بوادی شکیبائی خیال زلف لیلا کن
نه مرد صدمه عشقی ز سر حد هوس بگذر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.