..............................
..............................ا میکشم
او فراهم میکشد چو غنچه جیب از روی ناز
من به صد امید، دامان تمنا میکشم
وصل را زان دوست میدارم که هجران در پی است
از برای دیده آن خاری که از پا میکشم
در چمن چون غنچه تا کی میتوان دلتنگ زیست؟
خویش را چون لاله بر دامان صحرا میکشم
عشقت از غیرت ز خود میداشتم پنهان، کنون
اندک اندک از زبان خویشتن وا میکشم
قدسی از آسیب سوز سینه و سیلاب اشک
رخت خود را گه به آتش، گه به دریا میکشم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و دلتنگی است. شاعر از تلاش خود برای کشف و ابراز عشق سخن میگوید و به گذراندن لحظات پرالتهاب و پرشور اشاره میکند. او به وصف درد و رنج ناشی از هجران و دلتنگی پرداخته و از دردی که در دلش احساس میکند، صحبت میکند. در نهایت، شاعر نشان میدهد که عشقش را به گونهای پنهان کرده بود و حالا به تدریج آن را ابراز میکند. او همچنین به تصویر زیبای طبیعت و نمادهایی مانند غنچه و لاله برای بیان احساسات خودش اشاره میکند.
هوش مصنوعی: من عشق را بسیار دوست دارم و به خاطر آن جان میدهم.
هوش مصنوعی: او به زیبایی و ناز، به مانند غنچهای که آماده شکفتن است، تلاش میکند و من با اشتیاق و امید، دامن عشق و خواهش را به سمت او میکشم.
هوش مصنوعی: من به خاطر وصالی که با محبوب دارم، آن را دوست دارم؛ چرا که میدانم جدایی و دوری نیز در پی آن خواهد آمد. مثل خاری که از پایم بیرون میآورم، وجود جدایی را به خاطر لحظات وصال با او تحمل میکنم.
هوش مصنوعی: در میان گلزار، تا چه زمانی میتوان با دلتنگی زندگی کرد؟ من خود را همچون لالهای بر دامن صحرا میگذارم.
هوش مصنوعی: عشق تو را به خاطر غیرتم از دیگران پنهان کرده بودم، حالا کمکم این احساس را از دل خود بیرون میآورم و به زبان میآورم.
هوش مصنوعی: به خاطر سوزش سینه و سیلاب اشک، گاهی لباس خود را در آتش و گاهی در دریا میغرق میکنم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بس که درد عالمی در عشق تنها می کشم
نالهٔ امروز را از ضعف فردا می کشم
خار خار راحتم ره می زند ای ساربان
گرم ران محمل که ناگه خاری از پا می کشم
چون به مرگ خود بمیرم رحم کن خونم بریز
[...]
ریخت ناخن بس که خار یأس از پا میکشم
بر در دل مینشینم پا ز درها میکشم
ساعدم از زیر بار آستین بیرون نرفت
چون نگویم دست همت را ز دنیا میکشم
شحنه را بر من گرفتی، محتسب را دست نیست
[...]
تیغ کوه همتم دامن ز صحرا میکشم
میروم تا اوج استغنا، دگر وامیکشم
دست از مشاطه در نازکادایی بردهام
سایه از مژگان بر آن زلف چلیپا میکشم
در قناعت از صدف کمتر چرا باشد کسی
[...]
رخت چون دیوانگان صحرا به صحرا میکشم
عشق میگوید سفر کن رخت هرجا میکشم
در میان محنت امروز از بس خو کردم
انتظار محنتی دارم که فردا میکشم
چون غمی زور آورد خود را به صحرا میکشم
ناله را سر میدهم از دیده دریا میکشم
راز در دل بیش از این نتوان نهفتن چند و چند
بر سر هر چارسو بانگ علالا میکشم
نی غلط کی میتوان گفتن به هرکس راز دل
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.