گنجور

 
قدسی مشهدی

من صید زخم‌خورده از پا فتاده‌ام

رحمی، که بر سپردن جان، دل نهاده‌ام

اظهار دوستی زبانی کند چو خصم

باور کنم محبتش، از بس که ساده‌ام

از یمن عشق، دیدن رویم مبارک است

چون آفتاب، با همه کس رو گشاده‌ام

ساقی، دلم مقید دام کدورت است

بستان ز چنگ غصه به یک جام باده‌ام

هرگز اراده‌ای نکنم آرزو، مباد

مردم گمان برند که صاحب اراده‌ام

ایمان به عشق دارم و گویم حدیث عقل

در باطنم سوار و به ظاهر پیاده‌ام

قدسی نظر به خواری ظاهر مکن، که من

داغم، ولیک در بغل لاله زاده‌ام

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اثیر اخسیکتی

آنم که زین بر اسب تمنا نهاده‌ام

تا لاجرم، چو باد سوار و پیاده‌ام

افتاده‌ام چو مشک بر آتش به جرم آنک

در بر هزار نافه خاطر گشاده‌ام

لرزنده‌ام ز جنبش هر باد و بر حقم

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

صدرا اگرچه تو ز من آزاد و فارغی

داری خبر که بنده‌ام و بنده‌زاده‌ام

افتاده برگرفتن، از اقسام سروری‌ست

برگیر پس مرا که بدین سان فتاده‌ام

یکباره در مبند درِ لطف و مردمی

[...]

امیرخسرو دهلوی

رحمی که بر در تو غریب اوفتاده‌ام

در خون دل ز دست تو چون جام باده‌ام

دی باد صبح بوی تو آورد سوی من

امروز دل به سوی تو بر باد داده‌ام

از بهر نیم‌بوسه که بر پای تو دهم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه