گنجور

 
قدسی مشهدی
 

من صید زخم‌خورده از پا فتاده‌ام

رحمی، که بر سپردن جان، دل نهاده‌ام

اظهار دوستی زبانی کند چو خصم

باور کنم محبتش، از بس که ساده‌ام

از یمن عشق، دیدن رویم مبارک است

چون آفتاب، با همه کس رو گشاده‌ام

ساقی، دلم مقید دام کدورت است

بستان ز چنگ غصه به یک جام باده‌ام

هرگز اراده‌ای نکنم آرزو، مباد

مردم گمان برند که صاحب اراده‌ام

ایمان به عشق دارم و گویم حدیث عقل

در باطنم سوار و به ظاهر پیاده‌ام

قدسی نظر به خواری ظاهر مکن، که من

داغم، ولیک در بغل لاله زاده‌ام