گنجور

 
قدسی مشهدی

من تیره‌دل و نورفشان شعله آهم

دارد شب مهتاب ز پی، روز سیاهم

غم می‌کشدم، خواه وطن، خواه غریبی

هرجا که روم، روزی برق است گیاهم

بر هر سر راهی که تو یک بار گذشتی

چون نقش قدم، تا به ابد چشم به راهم

روزی که مرا رفت سر زلف تو از دست

خندید فلک بر من و بر بخت سیاهم

بر هرچه فکندم نظر، آلوده به خون شد

خون گشت ز همخانگی اشک، نگاهم

قدسی منم آن کافر عاصی که به دوزخ

آتش عرق‌آلوده شد از شرم گناهم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

مولای تو و بنده آن روزی چو ماهم

چون شیفتگان بسته آن زلف سیاهم

هر چند من از عشق تو در ناله و آهم

هر چند من از عشق تو از گاه به چاهم

فصیحی هروی

بی‌پرده اگر جلوه کند بخت سیاهم

بر مردمک از رشک کشد تیغ نگاهم

صائب تبریزی

هر چند ز پیراهن بحرست کلاهم

مانند حباب است نظر پرده آهم

در پرده بخت است نهان روشنی من

چون برق گرفتار درین ابر سیاهم

افتاده تر از قطره سنجیده اشکم

[...]

قدسی مشهدی

چون غنچه بجز پرده دل نیست پناهم

چون لاله نظریافته بخت سیاهم

هر عقده که پیش آوردم عشق، دلیل است

چون اشک برد آبله پای، به راهم

شادم که شب هجر تو چون شمع ز مقراض

[...]

نشاط اصفهانی

بر چشمه ی نوش لبش افتاد چو راهم

زلف و زنخش بست و در افکند بچاهم

شمشیر کشیدست بقتل من از ابرو

تا خلق بدانند که عشق است گناهم

عشق آمد و زدار دل و چشم آتش و آبی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه