من تیرهدل و نورفشان شعله آهم
دارد شب مهتاب ز پی، روز سیاهم
غم میکشدم، خواه وطن، خواه غریبی
هرجا که روم، روزی برق است گیاهم
بر هر سر راهی که تو یک بار گذشتی
چون نقش قدم، تا به ابد چشم به راهم
روزی که مرا رفت سر زلف تو از دست
خندید فلک بر من و بر بخت سیاهم
بر هرچه فکندم نظر، آلوده به خون شد
خون گشت ز همخانگی اشک، نگاهم
قدسی منم آن کافر عاصی که به دوزخ
آتش عرقآلوده شد از شرم گناهم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از دلتنگی و اندوه عمیق خود سخن میگوید. او شب مهتاب را در کنار درد و غم روزهای گذشتهاش توصیف میکند و بیان میدارد که هر کجا برود، یاد عشق و شمعی از امید با اوست. به یاد کسی که از او جدا شدهاست، همچنان در انتظارش باقی مانده و غم آن جدایی را سخت میکشد. شاعر از احساس شکست و زحمت ناشی از گناه خود میگوید و به نوعی در تقابل میان عشق مقدس و گناهکار بودن قرار میگیرد. در نهایت، تمامی این احساسات به نوعی تنهایی و عذاب درونی اشاره دارد.
هوش مصنوعی: من دلی غمگین و سوزان دارم که شبها با روشنایی مهتاب میگذرد و روزها در افسردگی و تاریکی اقدام میکند.
هوش مصنوعی: من در هر حالتی که باشم، چه در وطنم و چه در دیاری دور، غم و اندوه را به دوش میکشم. هر کجا که بروم، روزی میرسد که مانند گیاهی سرسبز و پرطراوت میشوم.
هوش مصنوعی: در هر جایی که تو یک بار رد شدی، مثل اثر پای تو، تا همیشه به انتظار تو نشستهام.
هوش مصنوعی: روزی که من به مقامات و زیباییهای تو دست یافتم، آسمان به من و بخت بدبختم خندید.
هوش مصنوعی: هر چیزی را که نگاهی به آن انداختم، به نوعی درگیر درد و رنج شد و از آنجا که اشکهایم حضور داشتند، نگاهی غمگین و پر از اندوه به وجود آمد.
هوش مصنوعی: من روحی پاک و قدسی هستم که به خاطر خطاهایم، به آتش دوزخ دچار شدهام و از گناهانم شرمندهام.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مولای تو و بنده آن روزی چو ماهم
چون شیفتگان بسته آن زلف سیاهم
هر چند من از عشق تو در ناله و آهم
هر چند من از عشق تو از گاه به چاهم
بیپرده اگر جلوه کند بخت سیاهم
بر مردمک از رشک کشد تیغ نگاهم
هر چند ز پیراهن بحرست کلاهم
مانند حباب است نظر پرده آهم
در پرده بخت است نهان روشنی من
چون برق گرفتار درین ابر سیاهم
افتاده تر از قطره سنجیده اشکم
[...]
چون غنچه بجز پرده دل نیست پناهم
چون لاله نظریافته بخت سیاهم
هر عقده که پیش آوردم عشق، دلیل است
چون اشک برد آبله پای، به راهم
شادم که شب هجر تو چون شمع ز مقراض
[...]
بر چشمه ی نوش لبش افتاد چو راهم
زلف و زنخش بست و در افکند بچاهم
شمشیر کشیدست بقتل من از ابرو
تا خلق بدانند که عشق است گناهم
عشق آمد و زدار دل و چشم آتش و آبی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.