گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

چو دادی مژده این نعمتم کت روی بنمایم

رها کن کز کف پای تو زنگ دیده بزدایم

به پات ار دیده سایم، زنده گردم، لیک کشت آنم

کز این خون غم آلوده چگونه پات آلایم

ز خون دیده خود شرمسارم پیش تو، کز وی

همه یاقوت قلب این نثار آن چنانم پایم

جهانی نرخ یک نظاره کردی در جمال خود

دو عالم گر بود دستم، برین بالا بیفزایم

بمیرم زین هوس کاید شبی خواب و ترا بینم

چو از خواب اندر آیم، هم به رویت چشم بگشایم

شنیدن چون توانم ذکرت از گفتار هر غیری

چو گویم نام تو، خواهم زبان خود فرو خایم

مزن طعنه که از کویم عزیز چشمها گشتی

که آخر خاک در می ریزم، این، نه سرمه می سایم

بباید سوختن صد بار و بازم آفرید از سر

کز آنسان پاک گردم کاتشت را سوختن شایم

دعا این می کند خسرو که گردم خاک در کویت

مگر بختم کند یاری که روزی زیر پات آیم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
انوری

چه گویی با تو درگیرد که از بندی برون آیم

غمی با تو فرو گویم دمی با تو برآسایم

ندارم جای آن لیکن چو تو با من سخن گویی

من بیچاره پندارم که از جایی همی آیم

مرا گویی کزین آخر چه می‌جویی چه می‌جویم

[...]

مولانا

ندارد پای عشق او دل بی‌دست و بی‌پایم

که روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم

میان خونم و ترسم که گر آید خیال او

به خون دل خیالش را ز بی‌خویشی بیالایم

خیالات همه عالم اگر چه آشنا داند

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
جامی

من بیدل گهی ز آمد شد کویت نیاسایم

ولی هرگز نمی بینم تو را چندان که می آیم

مرا زین در مران چون با سگانت بسته ام عهدی

که تا جان در تنم باشد بود خاک درت جایم

بگرید زار و گوید جان ازین مشکل توان بردن

[...]

بابافغانی

چو نتوانم که در بزم تو بی‌موجب درون آیم

شوم دیوانه تا آبی برون بهر تماشایم

کلیم

نمیرم تا براهت برنمی آید تمنایم

نماید تا قدم بیرون نیاید خارت از پایم

زبس گرمست نتواند نشستن هیچکس آنجا

عجب نبود اگر در بزم او خالی بود جایم

چو از آتش فزونتر مضطرب باشد سپند ما

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه