گنجور

 
قدسی مشهدی
 

چو سایه در ره عشق از قفای خویشتنم

بس است خضر ره آواز پای خویشتنم

نمی‌روم ز چمن هیچ فصل، آن مرغم

که گل بریزد و من بر وفای خویشتنم

ز کعبه منفعلم، زانکه در حرم نگذاشت

غم بتان نفسی با خدای خویشتنم

چه حیله کرد ندانم دلیل راه وصال

که ره تمام شد و من به جای خویشتنم

مرا چو کام دهی، مدعایم از خود پرس

ز من مپرس، که خصم رضای خویشتنم

ندانم از چه سرشتند پیکرم قدسی

که همچو جوهر جان، خود بهای خویشتنم

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.