گنجور

 
قدسی مشهدی
 

آغشته‌ام چو پنبه ز خوناب داغ خویش

منت ز شاخ گل نپذیرم به باغ خویش

چون آفتاب با همه کس گرمخون مباش

پروانه را دلیر مکن بر چراغ خویش

بوی گلم دماغ خراشد درین چمن

در باغم و چو غنچه بگیرم دماغ خویش

ما را چو کرد دستخوش خویش درد عشق

خود آستین زنیم به شمع و چراغ خویش

ایام گل گذشت و شراب طرب نماند

شد وقت آنکه پر کنم از خون ایاغ خویش

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.