دزدم ز بس حدیث ترا از زبان خویش
دارم چو غنچه، مهر ابد بر دهان خویش
ز آمیزش صبا نبود غنچه را گریز
بلبل به شکوه چند گشاید زبان خویش؟
در گلشن آرمیده روم چون نسیم صبح
تا عندلیب رم نکند ز آشیان خویش
با آنکه آب دیدهام از آسمان گذشت
بختم نشست دیده ز خواب گران خویش
هرجا که رفتهام، پی خود رُفتهام چو باد
دزدیدهام ز دیده مردم نشان خویش
در منع خون دیده فشردم به دیده دست
انداختم به دست خود آتش به دهان خویش
نه برگ عیش ماند مرا، نه دماغ غم
آسوده شد دلم ز بهار و خزان خویش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و درونی شاعر است. شاعر از عشق خود به معشوق سخن میگوید و چگونه این عشق در وجود او نقش بسته است. او از غنچهای میگوید که مهر ابدی بر لبانش نشسته و نمیتواند از آن بگریزد. همچنین به احساسات و دردهای خود اشاره میکند، بهویژه اینکه چگونه از عشق رنج میبرد و هیچ چیز برایش باقی نمانده است، نه لحظات خوش و نه غمانگیز. در نهایت، شاعر آرامش را در دل خود یافته و از تغییرات زندگی رهایی یافته است.
هوش مصنوعی: من به خاطر عشق و محبت به تو، آنچنان دلسپردهام که مانند غنچهای هستم که در لبان خود همیشه عشق را حفظ میکند.
هوش مصنوعی: باد صبا که بوزد، غنچهها نمیتوانند از آن دوری کنند. بلبل هم در چه جایگاهی میتواند از گل شکایت کند و زبان به گلایه بگشاید؟
هوش مصنوعی: در باغ نشستهام مانند نسیم صبح، تا وقتی که بلبل نتواند از لانهاش دور شود.
هوش مصنوعی: با این که اشک فراوانی از چشمانم ریختهام و غم و درد زیادی را تجربه کردهام، اما حالا تقدیرم به گونهای شده که به خواب سنگینی که داشتم، خاتمه دادهام و از آن خارج شدهام.
هوش مصنوعی: هرجا که رفتهام، به دنبال خودم رفتهام، مانند بادی که بدون دیدهشدن از کنار مردم عبور میکند و نشانی از خود به جا نمیگذارد.
هوش مصنوعی: در حالی که از خون خود جلوگیری میکردم، چشمانم را به سختی فشردم و دستم را به دور آتش بردم که در دهان خودم است.
هوش مصنوعی: نه از شادیها چیزی برایم باقی مانده و نه از غمهایم راحتی یافتهام. دل من نه بهار را میبیند و نه خزان را میتواند تحمل کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای کرده چرخ تیغ ترا پاسبان ملک
وی کرده جود کفّ ترا پاسبان خویش
تقدیر گوش امر تو دارد ز آسمان
دینار قصد کفّ تو دارد ز کان خویش
ای سیمتن مکن تن من چون میان خویش
ای سنگدل مکن دل من چون دهان خویش
گر چون دهان خویش دلم تنگ کردهای
باری تنم نحیف مکن چون میان خویش
من جان خویش بر تو فشانم ز خرمی
[...]
بسته است رنگ روی مرا بر میان خویش
کرده سرشک چشم مرا در دهان خویش
گر بر میان ستم کند از بستن کمر
بر من همان کند که کند بر میان خویش
از بس که هست یاد لبش بر زبان من
[...]
شبها من و دلی و غمی بهر جان خویش
مشغول با خیال کسی در نهان خویش
ناورد باد بویی ازان مرغ باغ ما
نزدیک شد که بر پرد از آشیان خویش
ای یوسف زمانه، بیا تا بگویمت
[...]
گر خوش کنم دهان زلب دلستان خویش
هرگز ز تن برون ننهم پای جان خویش
سلطان فقیر من شود ار تربیت کند
من بنده را بلقمه نانی زخوان خویش
دل صید دوست گشت چو بر مرغ روح (زد)
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.