گنجور

 
قدسی مشهدی

دزدم ز بس حدیث ترا از زبان خویش

دارم چو غنچه، مهر ابد بر دهان خویش

ز آمیزش صبا نبود غنچه را گریز

بلبل به شکوه چند گشاید زبان خویش؟

در گلشن آرمیده روم چون نسیم صبح

تا عندلیب رم نکند ز آشیان خویش

با آنکه آب دیده‌ام از آسمان گذشت

بختم نشست دیده ز خواب گران خویش

هرجا که رفته‌ام، پی خود رُفته‌ام چو باد

دزدیده‌ام ز دیده مردم نشان خویش

در منع خون دیده فشردم به دیده دست

انداختم به دست خود آتش به دهان خویش

نه برگ عیش ماند مرا، نه دماغ غم

آسوده شد دلم ز بهار و خزان خویش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
دقیقی

ای کرده چرخ تیغ ترا پاسبان ملک

وی کرده جود کفّ ترا پاسبان خویش

تقدیر گوش امر تو دارد ز آسمان

دینار قصد کفّ تو دارد ز کان خویش

امیر معزی

ای سیمتن مکن تن من چون میان خویش

ای سنگدل مکن دل من چون دهان خویش

گر چون دهان خویش دلم تنگ ‌کرده‌ای

باری تنم نحیف مکن چون میان خویش

من جان خویش بر تو فشانم ز خرمی

[...]

ادیب صابر

بسته است رنگ روی مرا بر میان خویش

کرده سرشک چشم مرا در دهان خویش

گر بر میان ستم کند از بستن کمر

بر من همان کند که کند بر میان خویش

از بس که هست یاد لبش بر زبان من

[...]

امیرخسرو دهلوی

شبها من و دلی و غمی بهر جان خویش

مشغول با خیال کسی در نهان خویش

ناورد باد بویی ازان مرغ باغ ما

نزدیک شد که بر پرد از آشیان خویش

ای یوسف زمانه، بیا تا بگویمت

[...]

سیف فرغانی

گر خوش کنم دهان زلب دلستان خویش

هرگز ز تن برون ننهم پای جان خویش

سلطان فقیر من شود ار تربیت کند

من بنده را بلقمه نانی زخوان خویش

دل صید دوست گشت چو بر مرغ روح (زد)

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه