گنجور

 
قدسی مشهدی

تو و گشت چمن ای گل، من و کاشانه خویش

خاطرم ساخته چون جغد به ویرانه خویش

گر قرارت نبود پهلوی من جرم تو نیست

شعله بی‌طاقتی آموخت ز پروانه خویش

شکر آن طره چه گوییم، که هرگز ننهاد

منت سلسله بر گردن دیوانه خویش

قدمی رنجه کن ای دوست، که چون مردم چشم

کردم آراسته از لخت جگر، خانه خویش

آنکه بر زلف خود از ناز تغافل دارد

موبه‌مو یافته حال دلم از شانه خویش

غرق خون چون ورق لاله بود اوراقش

هر کتابی که کنم خطبه‌اش افسانه خویش

ناله خشک‌لبان را اثری هست، ازان

قدسی انگشت زند بر لب پیمانه خویش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اهلی شیرازی

ره ز مستی بزنم باز به ویرانه خویش

چون مرا شوق تو بیرون برد از خانه خویش

سنگ بر سینه زنان زان در دل می کوبم

که ترا یافته ام در دل ویرانه خویش

تو و بانک طرب انگیز نی و جام شراب

[...]

صائب تبریزی

کرد بیهوش مرا نعره مستانه خویش

خواب من گشت گرانسنگ ز افسانه خویش

بحر و کان را کف افسوس کند بی برگی

گر به بازار برم گوهر یکدانه خویش

از شبیخون نسیم سحر ایمن می بود

[...]

طغرای مشهدی

جا در آتش کند از محرم و بیگانه خویش

چون کمان هر که برون می رود از خانه خویش

تا ز ما جغد نیفتد به ره در بدری

گل تعمیر نبردیم به ویرانه خویش

نیست چون سبحه درین کشت، جوی حاصل ما

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه