گنجور

شمارهٔ ۲۹۴

 
قدسی مشهدی
قدسی مشهدی » غزلیات
 

بیگانه گشته‌ام ز همه مدعای خویش

در آشنایی بت ناآشنای خویش

تا برندارم از سر کوی بتان قدم

افتاده‌ام چو سلسله دایم به پای خویش

جایی نمانده است که بیخود نرفته‌ام

با آنکه برنداشته‌ام پا ز جای خویش

یک لحظه بر مراد دل خود نبوده‌ام

با آنکه سر نتافته‌ام از رضای خویش

درمان درد عشق بجز درد عشق نیست

با درد خو گرفتم و کردم دوای خویش

قدسی به پادشاه و گدا نیست حاجتم

هم پادشاه خویشتنم، هم گدای خویش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام