گنجور

 
قدسی مشهدی

گر کنم گریه به اندازه چشم تر خویش

گیرد از غیرت من، ابر چو دریا سر خویش

با خیال تو چو شب دست در آغوش کنم

صبح با مهر ز یک جیب برآرم سر خویش

تا به کی منت صیاد، چرا چون طاووس

صورت حلقه دامی نکشی بر پر خویش؟

آخر از پهلوی دل گشت چراغم روشن

اخگری بود مرا در ته خاکستر خویش

خشت برداشته بود از سر خم پیر مغان

جرم من بود که در خون نزدم ساغر خویش

تیره‌تر باید ازین اختر من، معذورم

گر شکایت کنم از تیرگی اختر خویش

گر به دوزخ برمش، منت آتش نکشد

دل که چون لاله به خون داغ کند پیکر خویش

قدسی ار بوالهوسی راه زلیخا نزدی

روی یوسف ننمودی به ملامتگر خویش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مولانا

من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش

خویش را غیر مینگار و مران از در خویش

سر و پا گم مکن از فتنهٔ بی‌پایانت

تا چو حیران بزنم پای جفا بر سر خویش

آن که چون سایه ز شخص تو جدا نیست منم

[...]

اهلی شیرازی

روشنی بخش دلم شد تن غم پرور خویش

روشنست آینه شمع ز خاکستر خویش

سگ آن رند قلندر صفت شاه وشم

کز سفال سگ او ساخته جام زر خویش

من بیمار چنان زار شدم کز تن من

[...]

عرفی

تا کی از گریه توان منع دو چشم تر خویش

بعد از این ما و خجالت به نصیحت گر خویش

شود از گرمی داغ جگرم، خاکستر

گر شب هجر ز الماس کنم بستر خویش

بر زلیخا، به ره عشق، همین طعنه بس است

[...]

فصیحی هروی

از پی رفع خمار دل غم‌پرور خویش

همه خون گردم و جوشم ز دل ساغر خویش

سینه شوقم و از داغ کنم پنبه داغ

زخم ناسورم و ز الماس کنم نشتر خویش

جگر تشنه که از شعله مبادا سیراب

[...]

کلیم

دوش در بزم تو دیدم ز دل خود سر خویش

آن‌چه پروانه ندیدست زبال و پر خویش

منع‌ام از ناله چرا فاش چو شد رازِ نهان

چیست در خانه که من قفل زنم بر در خویش

خانه‌زاد جگر سوخته ماست همان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه