گر کنم گریه به اندازه چشم تر خویش
گیرد از غیرت من، ابر چو دریا سر خویش
با خیال تو چو شب دست در آغوش کنم
صبح با مهر ز یک جیب برآرم سر خویش
تا به کی منت صیاد، چرا چون طاووس
صورت حلقه دامی نکشی بر پر خویش؟
آخر از پهلوی دل گشت چراغم روشن
اخگری بود مرا در ته خاکستر خویش
خشت برداشته بود از سر خم پیر مغان
جرم من بود که در خون نزدم ساغر خویش
تیرهتر باید ازین اختر من، معذورم
گر شکایت کنم از تیرگی اختر خویش
گر به دوزخ برمش، منت آتش نکشد
دل که چون لاله به خون داغ کند پیکر خویش
قدسی ار بوالهوسی راه زلیخا نزدی
روی یوسف ننمودی به ملامتگر خویش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به احساسات عمیق و درونی شاعر درباره عشق و رنجهای ناشی از آن اشاره دارد. شاعر از گریه و غم خود میگوید و بیان میکند که حتی در دل شب، با یاد معشوق آرامش مییابد. او به تحمل درد و رنج عشق اشاره کرده و از شکنندگی روحش در برابر این عشق میگوید. همچنین به ویژگیهای ناگوار و سختیهای زندگی اشاراتی دارد و در نهایت به مقایسه وضعیت خود با شخصیتهای افسانهای اشاره میکند. در کل، شعر تجلی عشق، اندوه و تلاش برای یافتن آرامش در میان سختیهاست.
هوش مصنوعی: اگر به اندازه اشکی که از چشمانم میریزد، گریه کنم، ابر به خاطر غیرتم مانند دریا غمگین میشود.
هوش مصنوعی: با تصور تو، وقتی شب را در آغوش میگیرم، صبح با عشق، از جیبم سر خود را درمیآورم.
هوش مصنوعی: چرا باید همیشه منتظر صیاد بمانی؟ چرا مثل طاووسی که زیباست، به خودت زحمت ندهی و دام را بر پرهای خود نیندازی؟
هوش مصنوعی: در پایان، دل من روشن شد و با وجود خاکستر های گذشته، زبانه ای از عشق در من برافروخته گردید.
هوش مصنوعی: من در نوشیدن شراب تقصیر داشتم، چرا که به خاطر نداشتن حال خوب نتوانستم به جمع بقیه بپیوندم و در میخانه حاضر شوم.
هوش مصنوعی: باید بپذیرم که ستارهام تیرهتر از این است و اگر از تاریکی این ستاره خودم شکایت کنم، معذور هستم.
هوش مصنوعی: اگر به جهنم هم بروم، دل من ناراحت نخواهد بود، زیرا مثل گلی که در آتش پژمرده میشود، میتوانم خود را با درد و رنج پر مهر زیبا کنم.
هوش مصنوعی: اگر فرشتهای از عشق و دیوانگی به زیبا رویی زلیخا نزدیک شود، هرگز نمیتواند به محبوب خود یوسف، کوچکترین عیب و نقصی را نسبت دهد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش
خویش را غیر مینگار و مران از در خویش
سر و پا گم مکن از فتنهٔ بیپایانت
تا چو حیران بزنم پای جفا بر سر خویش
آن که چون سایه ز شخص تو جدا نیست منم
[...]
روشنی بخش دلم شد تن غم پرور خویش
روشنست آینه شمع ز خاکستر خویش
سگ آن رند قلندر صفت شاه وشم
کز سفال سگ او ساخته جام زر خویش
من بیمار چنان زار شدم کز تن من
[...]
تا کی از گریه توان منع دو چشم تر خویش
بعد از این ما و خجالت به نصیحت گر خویش
شود از گرمی داغ جگرم، خاکستر
گر شب هجر ز الماس کنم بستر خویش
بر زلیخا، به ره عشق، همین طعنه بس است
[...]
از پی رفع خمار دل غمپرور خویش
همه خون گردم و جوشم ز دل ساغر خویش
سینه شوقم و از داغ کنم پنبه داغ
زخم ناسورم و ز الماس کنم نشتر خویش
جگر تشنه که از شعله مبادا سیراب
[...]
دوش در بزم تو دیدم ز دل خود سر خویش
آنچه پروانه ندیدست زبال و پر خویش
منعام از ناله چرا فاش چو شد رازِ نهان
چیست در خانه که من قفل زنم بر در خویش
خانهزاد جگر سوخته ماست همان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.