گنجور

 
قدسی مشهدی

چند سوزد برق غم مشتی خس و خاشاک را

آتشی خواهم که سوزد خرمن افلاک را

چشم ما پاک است چون خورشید از آلودگی

دامن پاکی بود شایسته چشم پاک را

شوق آتش تا نسازد خلق را گرم گناه

چون برون آیی بپوش آن روی آتشناک را

بهر قتل عشق‌بازان دیر می‌آید اجل

رخصت یک غمزه فرما نرگس چالاک را

بر سر خاک شهیدان بیش از این قدسی منال

چند دردسر دهی آسودگان خاک را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

صد هزاران آفرین جان آفرین پاک را

کافرید از آب و گل سروی چو تو چالاک را

تلخ می‌گویی و من می‌بینمت از دور و بس

زهر کی آید فرو گر ننگرم تریاک را

غنچهٔ دل ته به ته بی‌گلرخان خونست از آنک

[...]

جامی

هر دم افروزی چو گل رخسار آتشناک را

شعله در خرمن زنی مشتی خس و خاشاک را

عقل را روشن شود ماهیت حسنت اگر

پرده حیرت نبندد دیده ادراک را

جان پاک است آن نه تن در زیر پیراهن تو را

[...]

امیرعلیشیر نوایی

سوزی‌ام ، تا برفروزی رویِ آتشناک را

ساز  آتش‌گیرهٔ آن شعله، این خاشاک را

از شکاف غنچه پنداری نمایان گشت گل

گر ز چاک پهلویم بینی دل صد چاک را

گَردسان خیزد زمین، زان رو که در وقتِ خَرام

[...]

اهلی شیرازی

آنکه نور دیده سازد روی آتش‌ناک را

سرمه چشم ملائک ساخت مشتی خاک را

گر دل آدم نبودی جلوه‌گاه حسن او

با گِل آدم چه نسبت بود جانِ پاک را

آه از این نقاش شورانگیزْ کز نقش بیان

[...]

میرداماد

شعله ها در جان زدی این سینه غمناک را

خرمنی ز آتش چه حاجت بود یک خاشاک را

تا بکی در سینه تنگم نهان دارم چو راز

آتشی کز شعله خاکستر کند افلاک را

در ره عشق تو عمری شد که حیران مانده ام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه