گنجور

 
جامی

هر دم افروزی چو گل رخسار آتشناک را

شعله در خرمن زنی مشتی خس و خاشاک را

عقل را روشن شود ماهیت حسنت اگر

پرده حیرت نبندد دیده ادراک را

جان پاک است آن نه تن در زیر پیراهن تو را

صد هزاران آفرین جان آفرین پاک را

کمترین صید توام پیش سگان خود فکن

گر نیم لایق که آلایی به من فتراک را

جامه جان چاک شد تاری ز پیراهن ببخش

کز چنان رشته توان پیوند کرد این چاک را

دامن خرگه برافکن ای مه خرگه نشین

ورنه خواهد سوخت آهم خیمه افلاک را

خاک شد بر رهگذارت جامی و هرگز نیافت

آن شرف کز سایه سرو تو باشد خاک را