گنجور

 
قدسی مشهدی
 

ناگفته ماند صد سخن آرزو مرا

لب بسته ناامیدی ازین گفتگو مرا

در چشم خلق بس که مرا خوار کرده‌ای

نشناسد آب روی، کس از آب جو مرا

دور از تو کار خنجر الماس می‌کند

ساقی گر آب خضر کند در گلو مرا

من دل به خال و خط ندهم مهر پیشه کن

بلبل نیم که مست کند رنگ و بو مرا

پیمان ما به باده درست است داده‌اند

روز نخست دست به دست سبو مرا

خوردم هزار زخم نمایان ز تیر او

هرگز نبود لطف چنین، چشم ازو مرا

قدسی چه حال است که آلوده‌تر شوم

هرچند آب دیده کند شستشو مرا