گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

صد هزاران آفرین جان آفرین پاک را

کافرید از آب و گل سروی چو تو چالاک را

تلخ می‌گویی و من می‌بینمت از دور و بس

زهر کی آید فرو گر ننگرم تریاک را

غنچهٔ دل ته به ته بی‌گلرخان خونست از آنک

بوستان زندان نماید مردم غمناک را

چون ترا بینم، هم از چشم خودم در رشک، از آنک

کرد تر دامن رخت این چشمهای پاک را

گر به کویت خاک گردم نیست غم، لیکن غم است

کز سر کویت بخواهد باد برد این خاک را

شهسوارا، عیب فتراک است صید چون منی

گاه بستن عذرخواهی کن ز من فتراک را

چون دلم زو چاک شد، ای پندگو، راضی نیم

از رگ جان خود ار دوزی در این دل چاک را

چشمه عمرست و خلقی در پی‌اش، حیفی قویست

آشنایی با چنان دریا، چنین خاشاک را

نالهٔ جانسوز خسرو کو به دلها شعله زد

رحمتی ناموخت آن سنگین دل ناباک را