گنجور

شمارهٔ ۲۴۵

 
قدسی مشهدی
قدسی مشهدی » غزلیات
 

مبادا کام جان از عیش، تا کام از الم گیرد

فسون عافیت بر دل مخوان، تا خو به غم گیرد

برون آ نیمشب از خانه، تا عالم شود روشن

کسی تا کی سراغ آفتاب از صبحدم گیرد؟

جفا خواهد که از طبع تو آیین جفا جوید

ستم خواهد که از خوی تو تعلیم ستم گیرد

نمی‌دانم که کرد این راه، سر، دانم که هر گامی

ز شوق زخم خارم، دیده پیشی بر قدم گیرد

نهم بر نقش پای خویش دایم دیده در کویش

که شاید رفته‌رفته دیده‌ام جای قدم گیرد

بود کوتاه از دامان مستی دست روشندل

برآرد از دل خود زنگ، چون آیینه نم گیرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام