دل خواست که برخیزد ازان کو، بتر افتاد
چون سرو ز گل پای کشید و به سر افتاد
چون آینه از لذت دیدار برآمد
چشمی که چو آیینه پریشان نظر افتاد
از عشوه ساقی چه خبر اهل خرد را
شد باخبر آنکس که ز خود بیخبر افتاد
بردند برون رخت شکیبایی بلبل
زان ره که صبا را به گلستان گذر افتاد
دیگر مژه بر هم نرسانید ز حیرت
چشمی که چو خورشید بر آن بام و در افتاد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به توصیف احوالات عاشقانه و تأثیرات عشق و زیبایی میپردازد. در آغاز، دل اشاره به سرزندگی و جانبازی دارد که به مانند سرو از زمین جدا شده و به اوج میرسد. سپس با تشبیه به آینه، بیان میکند که چشمی که به زیبایی مینگرد، دچار پریشانی و حیرت میشود. همچنین به تأثیر عشق بر خرد و فهم افراد اشاره میکند و میگوید تنها کسی از این عشق آگاه میشود که خود را فراموش کرده باشد. بلبل نیز در نتیجه زیبایی و دلنشینی گلستان، شکیباییاش را از دست میدهد و در پایان، چشمی که در جستجوی حقیقت است، از حیرت و زیبایی همچون خورشید متاثر میشود. در کل، شعر بر تأثیر عشق و زیبایی بر روح و احساسات انسان تأکید میکند.
هوش مصنوعی: دل خواست از آن وضعیت بلند شود، اما به شدت ناراحت شد؛ مانند درخت سرو که از گل برمیخیزد و بعد به زمین میافتد.
هوش مصنوعی: زمانی که دیدار لذتبخش تمام شد، چشمی که همچون آینه گیج و سردرگم مانده بود.
هوش مصنوعی: از زیبایی و محبت ساقی چه کسی باخبر است؟ اهل خرد و دانش از این امر آگاه شدند، در حالی که کسی که از خود بیخبر است، به هیچ وجه درک نمیکند.
هوش مصنوعی: بلبل را که صبحدم صبر و شکیباییاش را به گلستان بردند، از آن راهی که نسیم به باغ میرسد، از سرزنش دور میکند.
هوش مصنوعی: دیگر چشمانش را هم بر هم نمیزند از شگفتی، چرا که نوری مانند خورشید بر آن بام و در تابیده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
در حلقه عشاق به ناگه خبر افتاد
کز بخت یکی ماه رخی خوب درافتاد
چشم و دل عشاق چنان پر شد از آن حسن
تا قصه خوبان که بنامند برافتاد
بس چشمه حیوان که از آن حسن بجوشید
[...]
زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد
از صورت بی طاقتیم پرده برافتاد
گفتیم که عقل از همه کاری به درآید
بیچاره فروماند چو عشقش به سر افتاد
شمشیر کشیدست نظر بر سر مردم
[...]
باز این دل غمدیده به دام تو در افتاد
بس مرغ همایون که به تیر نظر افتاد
لطفی کن و تیری دگرم سوی دل انداز
کان تیر نخستین که زدی بر جگر افتاد
پرسیدن یاران کهن رسم قدیم است
[...]
جان بر لب لعلش چو مگس بر شکر افتاد
با وصل تو دل چون شبهی در گهر افتاد
کی دست زند در کمر صحبت شیرین
فرهاد که با درد فراق از کمر افتاد
با روی تو زد آب روان لاف لطافت
[...]
تا دیده ی من بر رخ همچون قمر افتاد
راز دلم از پرده محنت بدر افتاد
دیگر نکند چشم به خورشید جهانتاب
آن را که بدان طلعت چون مه نظر افتاد
بر بوی گذاری که کند بر سر او دوست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.