گنجور

 
قدسی مشهدی

هر لحظه‌ام بتان به غمی آشنا کنند

ترسم که رفته‌رفته مرا بی‌وفا کنند

آنها که خار دیده و گل‌گل شکفته‌اند

گر ناوکی رسد ز تو دانی چه‌ها کنند

کی با درازی شب هجران وفا کند

آن عمر هم که وعده به روز جزا کنند

داد از شب فراق که آخر نمی‌شود

صد روز محشرش گر از آخر جدا کنند

آیینه خواستی و ندانند عاشقان

چون دیده را به حیله در آیینه جا کنند

گویا که قبله ابروی بت شد که زاهدان

در هر نماز سجده شکری ادا کنند

در دامم اضطراب نه از بیم کشتن است

ترسم از آنکه صید زبون را رها کنند

تا نبود از شمار تماشاییان برون

خوبان به چشم آینه هم توتیا کنند

نشنیده‌اند اجر شهیدان تیغ عشق

آنها که یاد چشمه آب بقا کنند

قومی که سر دریغ ز دشمن نداشتند

با دوستان مضایقه در جان کجا کنند

دست امید باز ندارم ز دامنت

پیراهن حیات مرا گر قبا کنند

داغم ازین زیان که چرا اهل کاروان

یوسف برند جانب مصر و رها کنند

شاید ز عیبجویی بیگانه وا رهم

کاش اندکی به عیب خودم آشنا کنند

قدسی مریض عشق کجا و شفا کجا

راضی مشو که درد دلت را دوا کنند