گنجور

 
قدسی مشهدی

نشاط ما اسیران از دل اندوهگین باشد

نمی‌بندیم لب از خنده، تا خاطر غمین باشد

به خون چون خودی آن غمزه را آلوده نپسندم

به قاصد جان دهم، گر مژده قتلم یقین باشد

پرست از گریه پنهان دلم، کو دامن صحرا؟

مرا تا چند سامان جگر در آستین باشد؟

دلم را گرچه خون کردی، خدنگت را نشان گشتم

که پیکانش درون سینه دل را جانشین باشد

چه حاصل زین که دامن از اسیران در نمی‌چینی

اسیری را که بند دست، چین آستین باشد

به صد حسرت چو میرم بر سر راهش، مشوییدم

که گرد انتظارم تا قیامت بر جبین باشد

مدارا گر کند با خصم کلکم، گو مشو ایمن

زبان شمع اگر چرب است، اما آتشین باشد

مکش گو آسمان زحمت پی بهبود احوالم

چه سود از تربیت آن را که بخت بد قرین باشد

به عشق از ناسپاسی‌های دل بر خویش می‌لرزم

که گر چون غنچه خون گردد، همان اندوهگین باشد

به فکر عافیت اوقات خود ضایع مکن قدسی

چو صیادی که بهر صید لاغر در کمین باشد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر معزی

به هرکشورکه بخرامی فتوح تو چنین‌باشد

تورا از خلق و از خالق دعا و آفرین باشد

عطار

چه دانستم که این دریای بی پایان چنین باشد

بخارش آسمان گردد کف دریا زمین باشد

لب دریا همه کفر است و دریا جمله دین‌داری

ولیکن گوهر دریا ورای کفر و دین باشد

اگر آن گوهر و دریا به هم هر دو به دست آری

[...]

همام تبریزی

اگر بختم دهد باری که یارم همنشین باشد

زهی مقبل که من باشم زهی دولت که این باشد

نباید این چنین ماهی برون از هیچ خرگاهی

نظیرش گر همی‌خواهی مگر در حور عین باشد

میان ظلمت مویش به زیر پرتو رویش

[...]

سیف فرغانی

طبیب جان بود آن دل که او را درد دین باشد

برو جان مهربان گردد چو او با تن بکین باشد

تن بی کار تو خاکست بی آب روان ای جان

دل بیمار تو مرده است چون بی درد دین باشد

تن زنده دلان چون جان وطن برآسمان سازد

[...]

ناصر بخارایی

کسی کز عشق فانی شد، چنین باشد، چنین باشد

نشان موج از دریا، همین باشد، همین باشد

دلی کو جمله جان گردد، نه آن گردد، نه این گردد

چو سنگ لعل کان گردد، نگین باشد، نگین باشد

یقین اندر فنا باشد، گمان از هستی آن خیزد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه