گنجور

 
قدسی مشهدی

نه هرکه مرد ازو در جهان اثر ماند

ز صد چراغ یکی زنده تا سحر ماند

ز بس که خون شهیدان ز خاک می‌جوشد

نشان پای در آن کو به چشم تر ماند

بَدم به گل که چو دل‌های بی‌غمان شاد است

خوشم به می که به خونابه جگر ماند

ز ضعف تن شده‌ام آنچنان که افغانم

درون سینه به مرغ شکسته پر ماند

کسی که جانب گلشن رود به گل‌چیدن

چو گل به ناله مرغان باغ، درماند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

ز حرف بر لب شیرین او اثرماند

که دیده نقش پی مور بر شکر ماند

نثار سوختگان ساز خرده جان را

که چون به سوخته پیوسته شد شرر ماند

ز نوبهار چه گل چیند آن نوپرداز

[...]

جویای تبریزی

زمین ز بار غم ما همین نه در ماند

اگر به کوه برآییم از کمر ماند

ز سیر خمکدهٔ عشق سرخوش آمده ایم

کدام باده به خونابهٔ جگر ماند؟

فغان روزم از آن دردناک تر ز شب است

[...]

فروغی بسطامی

ز اختران جگرم چند پر شرر ماند

خدا کند که نه خاور نه باختر ماند

ز شام گاه قیامت کسی نیندیشد

که در فراق تو یک شام تا سحر ماند

ز سر پرده غیب آن کسی خبردار است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه