گنجور

 
قدسی مشهدی
 

بر جرعه‌نوش عشق، بجز خون حلال نیست

زان رو به دل ز خوردن خونم ملال نیست

خون مرا بریز که در شرع دوستی

خون‌ریختن شهید وفا را وبال نیست

کار دل است پر مزن ای طایر حرم

پرواز بوستان محبت به بال نیست

دل‌دوختن به وعده معشوق بی‌وفا

جز آرزوی خام و خیال محال نیست

رضوان که می‌ستود گلستان خویش را

انصاف داد خود که چو بزم وصال نیست

در باغ تا ز داغ جگر پنبه کنده‌ای

قدسی چه گل که در عرق انفعال نیست