بر جرعهنوش عشق، بجز خون حلال نیست
زان رو به دل ز خوردن خونم ملال نیست
خون مرا بریز که در شرع دوستی
خونریختن شهید وفا را وبال نیست
کار دل است پر مزن ای طایر حرم
پرواز بوستان محبت به بال نیست
دلدوختن به وعده معشوق بیوفا
جز آرزوی خام و خیال محال نیست
رضوان که میستود گلستان خویش را
انصاف داد خود که چو بزم وصال نیست
در باغ تا ز داغ جگر پنبه کندهای
قدسی چه گل که در عرق انفعال نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به موضوع عشق و فداکاری در روابط انسانی پرداخته و تأکید میکند که عشق حقیقی تنها با صداقت و فداکاری معنا پیدا میکند. شاعر میگوید که در عشق، تحمل سختیها و sacrifi کردن لازم است و انکار این حقیقت به معنای سرودن آرزوهای توخالی است. همچنین او بیان میکند که دوستی و نزدیکی واقعی به معشوق بیوفا تنها توهمی است و درک عمیقتری از عشق، پذیرش درد و رنج ناشی از آن است. در نهایت، شاعر اشاره میکند که در دنیای عشق، زیباییها به راحتی به دست نمیآیند و عشق واقعی نیازمند قربانی کردن و تحمل درد است.
هوش مصنوعی: کسی که در عشق غرق شده است، به جز خون حلال نمیتواند چیزی را بنوشد. به همین دلیل، دلش از نوشیدن خونش ناراحت نیست.
هوش مصنوعی: خون من را بریز، زیرا در قوانین عشق، ریختن خون کسی که از وفاداری اش جان باخته، گناهی ندارد.
هوش مصنوعی: ای پرندهی حرم، کار دل را بیهوده نکن. پرواز در باغ محبت به بال و پر نیاز ندارد.
هوش مصنوعی: عاشق شدن به وعدههای کسی که وفادار نیست، تنها یک آرزوی بیپایه و رویایی دست نیافتنی است.
هوش مصنوعی: رضوان، که بهشت خود را تحسین میکرد، به خود انصاف داد که همچون درختان وصال، جایی برای شادی و قربت وجود نداشت.
هوش مصنوعی: در باغ، با وجود درد و رنج فراوان، هنوز هم گلها زیبایی و طراوت خود را حفظ کردهاند و هیچ نشانهای از تأثیرات منفی بر آنها وجود ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هم خانهایم، روی گرفتن حلال نیست
ناگفته پرسشی، که سخن را مجال نیست
گفتی: بسنده کن به خیالی ز وصل ما
ما را بغیر ازین سخنی در خیال نیست
گر ماه صورت تو ببیند، به صدق دل
[...]
گفتم بدل که غم مخور اندر جهان بسی
هر چند نظم حال تو بی اختلال نیست
از فیض لطف او مکن امید منقطع
گر دولتی قرین تو گردد محال نیست
کز کارگاه غیب بسی میشود پدید
[...]
حاصل ز زندگانی ما جز وبال نیست
وز روزگار بهره به جز از ملال نیست
نقش سه شش طلب مکن از کعبتین دهر
کین نقش پنج روزه برون از خیال نیست
چون منصب بزرگی و چون جاه و ملک و مال
[...]
گرچه به پای بوس تو ما را مجال نیست
غیر از خیال روی توام در خیال نیست
آیم به سر دوان به سر کوی تو چو گوی
ای نور دیدگان ز منت گر ملال نیست
تا کی خوری تو خون دل عاشقان مخور
[...]
هرچند خون عاشق بیدل حلال نیست
در خون من گرفت به آن خردسال نیست
حسنش امان یک نگهم بیشتر نداد
در حسن آدمی کش او اعتدال نیست
دی وقت راندن من از آن بزم بود مست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.