گنجور

 
غبار همدانی
 

ای مطرب دل ترسم زین پرده که بنوازی

از پرده برون رازم یکباره بیندازی

ای ساقی جان جامی بر می زده ای عطشان

از بهر یکی جرعه تا چند همی نازی

از کثرت مهر تو وز صرصر قهر تو

چون شمع ستادستم آمادۀ جانبازی

از عشق تو چون موسی دل گشته مرا یاور

تا آتشی از رویت در طور دل اندازی

ای خسرو مهرویان از کثرت مشتاقان

بر حال من مسکین ترسم که نپردازی

ظلمی که ز چشمانت وارد به دلم آمد

بر کبک دری نامد از پنجۀ شهبازی

چون سوختۀ هجران عشق تو کند پنهان؟

کش روی غبار آلود دارد سر غمازی