گنجور

 
غبار همدانی
 

نباشم راحت از دستت چه در خواب و چه بیداری

به هرجا رو کنم آنجا تو دست سلطنت داری

سراپای وجود خود بسی در سال و مه گشتم

به غیر از تو به ملک دل ندیدم هیچ دیّاری

به چشم دل چه من دیدم دل موری عیان دیدم

سلیمانی در او اندر به کار مملکت داری

ز اشراقات انوار جمالش محو و هم هیچم

بمانند سراجی کش بر خورشید بگذاری

دلی باقی بود یارب که زلف آن مه نخشب

نگیرد بند و زنجیرش به صد نیرنگ و طراری

مکن از می پرستی مَنعم ای زاهد که درعالم

فکنده نرگس مست نگارم طرز هشیاری

چو روی خود در آئینه ببیند آن جفا گستر

غبار از سوز دل گردید هم چون ابر آزاری