گنجور

شمارهٔ ۴۷

 
غبار همدانی
غبار همدانی » غزلیات
 

ز جان بیزارم از دست دل خویش

خدایا با که گویم مشکل خویش

گل من خار غم در پا ندارد

که چندان فارغست از بلبل خویش

به دریای غمت نازم که بازم

به قعر خویش برد از ساحل خویش

دل من می ندانم مایل کیست

که هیچش می نبینم مایل خویش

دی از پروانۀ وصل تو تا صبح

شدم از شوق شمع محفل خویش

چو مرغ بیضه ضایع کرده دایم

دلم گیرد کنار از منزل خویش

ندانم آخر این صیّاد بی رحم

چرا پوشید چشم از بسمل خویش

دلا تا چند کاری تخم هستی

به باد نیستی ده حاصل خویش

بهل تا اوفتان خیزان بیاید

غبار خسته ره با محمل خویش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان