گنجور

شمارهٔ ۵۳

 
قصاب کاشانی
قصاب کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

مهر تو به هر سینه عیان است و عیان نیست

چون عکس در آیینه نهان است و نهان نیست

با خلق جهان چشم سیه‌مست تو گویا است

این طرفه که با جمله زبان است و زبان نیست

فریاد که سررشته آشوب دو عالم

پیوسته در آن موی میان است و میان نیست

درد غم عشق تو رسیده است به صد جان

این جنس بدین نرخ گران است و گران نیست

چون روی تو خورشید مرا در نظر آید

حیرت‌زده‌ام زآنکه نه آن است و نه آن نیست

ابروش کمان است و کمانش نتوان گفت

قربان شوم آن را که کمان است و کمان نیست

تا دیده ز دل خون رود و باز پس آید

آب سر این چشمه روان است و روان نیست

بر هر که زند تیر جفایی به تو بندند

قصاب تو را سینه نشان است و نشان نیست

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 حذف شماره‌ها | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.