گنجور

 
قاسم انوار
 

میر مخدوم سفر کرد و دعایی فرمود

همه دلهای عزیزان بفراقش فرسود

دل ما از همه عالم بهوایت برخاست

علم الله کزین جمله تو بودی مقصود

روزی جان تو گشتست «هنیئالک » باد

آب حیوان که سکندر طلبش می فرمود

من چه گویم که چه شد فوت؟زمن وا اسفا!

سالک راه خدا، ساکن درگاه شهود

رفت ازین دیر فنا جانب محبوب ازل

رو بدرگاه خدا کرد که نعم المشهود

یا الهی، بکرم حافظ جانش می باش

میر مخدوم، که شد صاحب سر موعود

هر که او رو بخدا کرد مظفر گردد

آفتابی شود از طالع بخت مسعود

یار مردان خدا باش، که لذت بینی

همه جا جام مروق، همه جا ناله عود

نور الطاف خداوند، که بیش از بیشست

هرچه از ما کنهی دید برحمت افزود

میر مخدوم چه گویم؟ که ببی گاه و پگاه

قاسم خسته روان می کند از دیده دو رود