گنجور

 
قاسم انوار
 

یحبهم و یحبونه چه اقرارست؟

بزیر پرده مگر خویش را خریدارست؟

دو عاشقند و دو معشوق در مکین و مکان

ولی تصور اغیار محض پندارست

هزار جان گرامی بیک کرشمه خرند

میان عاشق و معشوق این چه بازارست؟

هزا جان و دل و دین برای یک غمزه

بداد عاشق مسکین، که بس خریدارست

مدام چون بسر تست شاه را سوگند

چنین شریف سری را چه جای دستارست؟

خطاست این که: فلانی چنین روایت کرد

بیا بدیده بینا، که وقت دیدارست؟

مرید جمله ذرات کاینات شود

دلی که جلوه خورشید را طلب کارست

بجان دوست، کزین راست تر حدیثی نیست

که هرکه عشق نورزید نقش دیوارست

برون ز حد و صفت قاسمی جمال تو دید

جمال روی ترا جلوهای بسیارست