گنجور

 
قاسم انوار
 

جاودان، هرکه ترا دید بعالم شادست

عاشق روی تو از هر دو جهان آزادست

دل درین قاعده دهر نبندد عاشق

زآنکه این قاعده سست آمد و بی بنیادست

همه با عشق سخن گویم و از وی شنوم

شادم از عشق، که این قاعده ای معتادست

همگی روی ترا مقصد اقصی دانم

زهد و تقوی و ریاضت صفت زهادست

ملک آفاق بپیمودم و غایت دیدم

هرچه جز ذکر تو بودست بعالم بادست

عشق گویند: بهر حال حدیثیست صحیح

عقل گویند: ولیکن خبر آحادست

خسرو از صحبت شیرین بمرادی برسید

این همه جور و جفا بر جگر فرهادست

دایما جور و جفا بر دل مسکین کردی

گر فراموش کنم جمله، همینم یادست

قاسمی را ز تو پرسند: کجا شد؟ برگو

که: درین گوشه این دیر خراب آبادست