گنجور

 
قاسم انوار
 

بر کهن دیر جهان دوست تجلی فرمود

جمله ذرات جهان محو شد از عین شهود

پرتو فیض تو در عالم امکان درتافت

گشت روشن همه آفاق،زهی پرتو جود!

قیمت عشق ندانی و گریزان گردی

از سر آتش سوزان بگریزی چون دود

میل کلی همه در فکر جهان آمد و بس

دل که از فکر جهان رست،بکلی آسود

به خرابات جهان آ، که ببینی روشن

همه جا چنگ و چغانه،همه جا بانگ و سرود

در صف مجلس مستان بنگر، تا بینی

در قیامند و قعودند و رکوعند و سجود

هر دلی از دو جهان رو به مرادی دارد

ماو سودای تو و سکر تو و شکر ودود

عقل میگفت که: من مبداء موجوداتم

عشق آمد به میان،گفت:منم اصل وجود

قاسمی،در ره او غافل و افسرده مباش

حاصل عمر نباشد ز زیانی بی سود