گنجور

 
قاسم انوار

عرصه عالم بما پیداست، ما پیدا بدوست

جمله ذرات جهان را رو بدان روی نکوست

مست دیدارند ذرات جهان بر طور عشق

در دل هر ذره ای صد آتش از سودای اوست

حسن عالم گیر او هرجا بنوعی جلوه کرد

این یکی گوید: حبیبی و آن دگر گوید که: دوست

ناصحا، زین بیشتر بدخو و بدگویی مکن

آبروی ما نریزی، آبرو نه آب جوست

عاشقی و زاهدی با هم نمی آیند راست

شاهدی و عاشقی افسانه سنگ و سبوست

عشق ما را کرد خالی، خود بجای ما نشست

پر شدیم از عشق حق، نه مغز ماند این جا، نه پوست

قاسمی، از چرخ و ارکان گر شکایت می کنی

چرخ و ارکان عاجزانند، این شکایت ها ازوست