گنجور

 
قاسم انوار
 

مرا نور یقین همراه جانست

سرم با دوست سر بر آستانست

مرا گوید: میان درد و غم باش

معین شد که سری درمیانست

ز حد لامکان تا توده خاک

همیشه کاروان در کاروانست

درین دریای بی پایان فتادیم

امید جان برب مستعانست

حدیث عشق حالی بس غریبست

همیشه با بلاها هم عنانست

دلم کو سر فرو نارد بکونین

غلام همت دردی کشان است

مگو، قاسم، که: این دارد فلانی

یقین می دان همه با همگنانست