گنجور

 
قاسم انوار
 

غم تو بر دل و بر جان امیر و محتشمست

بنام گفتمش: این غم ولی نه غم، نعمست

زد رد درد تو مستیم و فاش میگوییم

که: پیش جرعه رندان چه جای جمست؟

رقم برندی ما زد قلم بروز ازل

چه جای زهد و ورع؟ چون رقم از آن قلمست

بنقد فرصت امروز را مده از دست

که حال و قصه فردا هنوز در عدمست

دو روزه مهلت ایام را غنیمت دان

بیاد دوست بسر بر، که وقت مغتنمست

دگر ز حادث و محدث بوصف عشق مگوی

که عشق لمعه خورشید مشرق قدمست

چو یک نفس نزند کز تو خون نمیگرید

بیا، بپرس ز قاسم، دمی، که در چه دمست؟