گنجور

 
نظام قاری
 

مله را آستر خسقی و والا نرسد

همه کس را بجهان منصب والا نرسد

کس نپوشید ببالای قبا پیراهن

انکه را زیر بود جای ببالا نرسد

جامه صوف کتان گرچه بریسد باریک

کومخوان نقش که در حسن بکمخا نرسد

دگمهائی که نهادند بمشکین والا

حقش آنست که لولوست بلالا نرسد

پیش جیب و یقه صوف مربع نازم

گرچه بر دامن او دست تمنا نرسد

اینچنین جوز گره کان زمعانی بستم

دانم از بخت بد ارزانکه بجوزا نرسد

قاری این شعر که در البسه درمیبافی

بمعانی تو هر بی سرو بی پا نرسد