گنجور

 
غالب دهلوی
 

نگه به چشم نهان و ز جبهه چین پیداست

شگرفی تو ز انداز مهر و کین پیداست

نظاره عرض جمالت ز نوبهار گرفت

شکوه صاحب خرمن ز خوشه چین پیداست

رسید تیغ توام بر سر و ز سینه گذشت

زهی شکفتگی دل که از جبین پیداست

به جرم دیده خونبار کشته ای ما را

ترا ز دامن و ما را ز آستین پیداست

زهی لطافت پرداز سعی ابر بهار

که هر چه در دل بادست از زمین پیداست

فتیله رگ جان سر به سر گداخته شد

ز پیچ و تاب نفسهای آتشین پیداست

نفس گداختن جلوه در هوای قدش

ز خوی فشانی آن روی نازنین پیداست

عیار فطرت پیشینیان ز ما خیزد

صفای باده از این درد ته نشین پیداست

زهی شکوه تو کاندر طراز صورت تو

ز خود برآمدن صورت آفرین پیداست

نهاد نرم ز شیرینی سخن غالب

به سان موم ز اجزای انگبین پیداست