گنجور

 
غالب دهلوی
 

ای به خلا و ملا خوی تو هنگامه زا

با همه در گفتگو بی همه با ماجرا

شاهد حسن ترا در روش دلبری

طره پر خم صفات موی میان ماسوا

دیده وران را کند دید تو بینش فزون

از نگه تیزرو گشته نگه توتیا

آب نبخشی به زور خون سکندر هدر

جان نپذیری به هیچ نقد خضر ناروا

بزم ترا شمع و گل خستگی بوتراب

ساز ترا زیر و بم واقعه کربلا

نکبتیان ترا قافله بی آب و نان

نعمتیان ترا مائده بی اشتها

گرمی نبض کسی کز تو به دل داشت سوز

سوخته در مغز خاک ریشه دارو گیا

مصرف زهر ستم داده به یاد توام

سبز بود جای من در دهن اژدها

کم مشمر گریه ام زانکه به علم ازل

بوده در این جوی آب گردش هفت آسیا

ساده ز علم و عمل، مهر تو ورزیده ایم

مستی ما پایدار، باده ما ناشتا

خلد به غالب سپار زان که بدان روضه در

نیک بود عندلیب خاصه نوآیین نوا