گنجور

 
غالب دهلوی

ای گل از نقش کف پای تو دامان ترا

گل فشان کرده قبا سرو خرامان ترا

تا ز خون که ازین پرده شفق باز دمد؟

رونق صبح بهارست گریبان ترا

هر قدر شکوه که در حوصله گرد آمده بود

گوی گردید به مستی خم چوگان ترا

جذبه زخم دلم کارگر افتاد، مباد

عطسه غربال کند مغز نمکدان ترا

ندمد بوی کباب از نفس غیر و خوشم

می شناسم اثر گرمی پنهان ترا

راحت دائمی ذوق طلب را نازم

گرد نمناک بود سایه بیابان ترا

چشم آغشته به خون بین و ز خلوت بدر آی

اینک ابر شفق آلوده گلستان ترا

آیی از بزم رقیب و سر راهت میرم

تا ربایم دل از ناز پشیمان ترا

چه غم ار سیلی سنگ ستمش کرد کبود

سبزه زاری تنم طرف خیابان ترا

فرصتت باد که سر در سر کارت کردیم

آفتاب لب بامیم شبستان ترا

هر حجابی که دهد روی به هنگامه شوق

پرده ساز بود زمزمه سنجان ترا

فارغش ساخته از حسرت پیکان غالب

حق بود بر جگر ریش تو دندان ترا