گنجور

 
غالب دهلوی
 

سوزد ز بس که تاب جمالش نقاب را

دانم که در میان نپسندد حجاب را

پیراهن از کتان و دمادم ز سادگی

نفرین کند به پرده دری ماهتاب را

تا خود شبی به همدمی ما به سر برد

در چشم بخت غیر رها کرد خواب را

نارفته، دم ز وعده باز آمدن زند

تا در وصال یاد دهد اضطراب را

در دل خزد لابه و از جان بدر کشد

دیرینه شکوه ستم بی حساب را

جرأت نگر که هرزه به پیش آمد سؤال

گیرم به بوسه زان لب نازک جواب را

نازم فروغ باده ز عکس جمال دوست

گویی فشرده اند به جام آفتاب را

سوزد ز گرمیش می و او همچون به لهو

ریزد ز آبگینه به ساغر شراب را

آبش دهم به باده و او هر دم از تمیز

نوشد می و ز جام فرو ریزد آب را

آسوده باد خاطر غالب که خوی اوست

آمیختن به باده صافی گلاب را