گنجور

 
غالب دهلوی

دماغ اهل فنا نشئه بلا دارد

به فرقم اره طلوع پر هما دارد

به وعده گاه خرام تو کرد نمناکم

بیا که شوقم از آوارگی حیا دارد

گشاد شست ادای تو دلنشین منست

اگر خدنگ تو در دل نشست جا دارد

ز من مترس که ناگه به پیش قاضی حشر

هجوم ناله لبم را ز ناله وا دارد

دلم فسرد بیفزا به وعده ذوق وصال

چراغ کشته همان شعله خونبها دارد

تپم ز رشک، همانا به جستجوی کسی ست

که خور ز تاب خود آتش به زیر پا دارد

پی عتاب همانا بهانه می طلبد

شکایتی که ز ما نیست هم به ما دارد

خوش ست دعوی آرایش سر و دستار

ز جلوه کف خاکی که نقش پا دارد

ز جور دست تهی ناله از نهادم جست

نیی که برگ ندارد همان نوا دارد

ز سادگی رمد از حرف عشق و من به گمان

که دوست تجربه ای دارد از کجا دارد

به خون تپیدن گلها نشان یکرنگی ست

چمن عزای شهیدان کربلا دارد

فغان که رحم بدآموز یار شد غالب

روا نداشت که بر ما ستم روا دارد